شورش
هزار بار گفته ام
بر زنجیر چشمانت
شورش می کنم
گر چه می دانم
قلب من
تاب نمی آورد
تیر باران نگاهت را
قفس
وقتی قفس
دستان عاشق تو باشد
در دلم
شوق پروازی نیست
آسمان - زمین - قفس
برابرند
زندگی همچو شمعی است که در بزم وجود به نسیم مژه برهم زدنی خاموش است
هزار بار گفته ام
بر زنجیر چشمانت
شورش می کنم
گر چه می دانم
قلب من
تاب نمی آورد
تیر باران نگاهت را
قفس
وقتی قفس
دستان عاشق تو باشد
در دلم
شوق پروازی نیست
آسمان - زمین - قفس
برابرند
اشعاری از گروه مستان
گویند که دوزخی بود عاشق و مست قولي است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق ومست دوزخي خواهد بود فرداست بهشت همچون كف دست
ای مفتی شهر از تو بیدار تریم با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان انصاف بده کدام خون خوار تریم
گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامیست که عالم همه زان می جوشند یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن سر مست شد این جهان هستی را ساخت
به انتظارم بنشین، خواهم آمد
از فراسوی عشق تو
از آن سوی خارهای خونین
به دیدار تو ، خواهم آمد
از پس باران های شدید
همراه کوچ پرستوها
با چشمان گریان
و لبهای خندان
به عشق تو، خواهم آمد
به انتظارم بنشین و
گلهای سپید را آرزو کن
عشقها را بشناس
و لبخند بزن
که خواهم آمد
کاش امشب ....
قطره اشکم
به یادت موج یک دریا شود
کاش...
دستان قشنگت
قایقی بر روی این رویا شود
کاش...
در عمق نگاه خاطرم
تصویر تو ...
... لحظه ای ...
تنها برای لحظه ای
گویا شود...
نهایت نگاه را بر تو دوختم
حکایت طربناک مستی
به شکل وحشی پندار
خمیده سبوی گلی را
هستی را
به آیه ماه زدم، شکستم
تمام هندسه خود پرستی را
نگاه کن
ضمیر من فراموش شده است
نگاه کن، ببین که با خاک هم آغوش شده است
آه اگر پا ز لبم وابکشی
قلب
شيب كوچه اي سنگي
سوي ديار غربت
كنار دشت ارغواني
پايين تر از پله هاي مهر
دري نيمه عاشق
پلاك نردباني
خانه ايرا به ياد مي آورد
كه آن سوي نياز
نزديك نرده هاي شيشه اي
در محله اي امن براي خود ساخته بودم
دريا پاك ترين معاشقه هستي
با روحهاي ناشكيب
بس عجيب و من در
هر آنچه تو را به تصوير مي كشد
غوطه ورم
اشك شيوه رندانه اي است
كه براي خاموشي دل من ساخته اي
با من از تلاطم سهمناك ترين موجت سخن بگو
و من در آغاز اين نگاه
تو را شروعي مي بينم بر آغاز دريايي
به سكوت تو كه معناي تمام بودن است
به تو مي انديشم
به تمام بودن خود
كه در آن ، موج ز درياي جودي تو است
به تو مه ابر گوهربار وجود خسته عشق مني
و تمام يادگارت
كه در آن جاي دهم مهر پريشاني دل
به تو مي انديشم
به همان وسعت دستان نوازشگر تو
كه نوازشگر اين زلف پريشان من است
به همان روزنه مهر و اميد
كه ز چشمان طرب آميزت
روشني بخش دل خسته و بيمار من است
به تو مي انديشم
و به يادت مي نگارم به رخ خسته و سرد كاغذ
تا كه جان گيرد و او نيز به تو انديشد
شکستنی تر از آنم که در پی سنگ باشی
تلنگری بزن
آوار می شوم
سطر سطر وجودم خیس خیس
از بس بر شکسته های من اشک ریخته ای
باور کن
رنگی که تو در جستجوی آنی
در منشور تنم نیست